خرید بک لینک




شروعی را به طلوع بنشین...
 

در فصل برف ریزان
می توانی دوباره آغاز کنی
دیرتر از دیگری عبور و زودتر از خود گذری
لحظه ها از هر سو پر از عبور مهر
و نگاهی که پی یار آشناست
باری دگر شروعی را به طلوع بنشین
هزار سپیده چشم به راه دوست
که آمدنش را عطر محبت خبر کند و بس...
به آمدن و ماندن او دل بسپار
که یار... یکباره مثل جرعه خشک در گلوی زمانه، گم می شود
کجای غرور خویش ایستاده ای، که دوست بی تو است؟
حضور خوب تو در خلأ!
رشد عشق، بزرگی احساس!
رفتن را به باد بسپار، اگر به راستی... تنهایی!
به رسیدن، دل سپردن، گاه باختن... گاه بردن
به دوردست کمتر... به دوست بیشتر نگر
بعضی وقت ها از یاد می روند چطور خواستن ها
از یاد می روند ساده گفتن ها، خوب دیدن ها
بعضی وقت ها... نترس، از خود بپرس
آیا من همه توانم را برای خوب بودن... نشان دادم؟
کمک کردم که نیکی را دوست برون ریزد؟
نترس، از خود بپرس
به دور تنهایی گشتن بهتر یا کمی بیش از همیشه، از خود گذشتن
چه عار دارد بگذاری او کمی از تو دلگیر باشد؟
شکوه کند، مهربان نباشد...!
همه حرف ها در لبش... اما سکوت کند
چه عار دارد... دوست ناز کند، سرکشی به کوچه دلش
ناز کشی... مهربان باشی و برگ به برگ
در هر لحظه، این روزهای برف ریزان
پیدا شوی، شروعی دوباره، با نگاهی
که دوست تشنه، ماهی دریای مهرت شود...
ماهرانه نه بگویی، خردمندانه طلب کنی
عمیق تر باشی، از صمیم قلب بگویی... فقط او مهم است
بداند شکل احساس تو، احترام است و همدلی
بداند، که می خواهی از معنای تلخ دلهره عبور کند
یک دم پرحوصله تر، حضوری پررنگ تر
به دنبال سایبانی از عشق، تا نفسی در کنارت تازه کند...

برچسب: نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:44





بدترین بلایی که سر خودت می آوری این است که ناخواسته دلت را بشکنی!!!
شاید از دل شکستگی خودت و این که فقط خودت عامل آن هستی تعجب کنی! به هرحال اگر نمی خواهی دلت را بشکنی، توصیه های زیر را دنبال کن:
1- اجازه نده مردم، حال و هوایت را دست کم بگیرند
اگر احساس دمغی یا شادی می کنی، همین مورد حال و هوای خودت است و خود واقعی ات را نشان می دهی. هیچ کس حق ندارد با کلامش تو را کم ارزش کند. دیگران که از دل تو خبر ندارند و نمی توانند از دید تو، زندگی را ببینند. کسی نمی تواند راه هایی را که تو رفته ای، تجاربی را که تو کسب کرده ای و محرومیت هایی را که کشیده ای، لمس کند. کسی حق ندارد به طبق احساسات، تو را مورد قضاوت قرار دهد و یا موردی را به تو دیکته کند. احساساتت مهم هستند، پس هرگز اجازه نده، مردم با باورهای غلطشان تو را به جایی که دلشان می خواهد هدایت کنند.
2- از بابت اشتباهاتت پشیمان نباش
اگر در مورد تصمیماتی که در گذشته گرفتی، افسوس می خوری همین حالا این کار را متوقف کن. در آن زمان تو معتقد بودی که بهترین تصمیم ها را گرفته ای و برای رسیدن به آن نهایت تلاشت را کردی. تصمیم هاي تو براساس ذهنیتی شفاف بوده است. اگر قرار بود با عقل و خردی که هم اکنون داری تصمیم بگیری مسلما روشی دیگر را انتخاب می کردی. پس به خودت تنفس بده. لازم نیست آن قدر به خودت گیر بدهی. زمان و تجربه، راهی معرکه برای رسیدن به موفقیت است، پس از همین امروز سعی کن گزینش های بهتری برای خودت و عزیزانت داشته باشي.
3- از عزیزانت آزرده خاطر نباش
یک روزی بنابه دلایلی عزیزی را از دست می دهی. پس سعی کن رفتارت با تک تک آنها طوری باشد که بابت از دست دادنشان دچار عذاب وجدان نشوی. تک تک لحظات عمرت را که با عزیزانت سپری می کنی، قدر بدان، شاید فردایی برای آنها وجود نداشته باشد.
4- نگذار هوای نفس بر تو مسلط شود
گاهی اوقات چنان هوای نفس بر تو غلبه می کند که خودت راه خطا را انتخاب می کنی و به بیراهه می روی. البته دلیلش این نیست که تو آدم خطاکاري هستی، بلکه دچار غرور کاذب می شوی. به عنوان مثال وقتی تو با کسی که دوستش داری مي جنگی هر دو نفر خطاکار هستید و باید یکی از شما دو نفر کوتاه بیاید و سریع قضیه را جمع کند. هر کدامتان که در عذرخواهی پیشقدم شوید، برحق و برنده می شوید.
5- خودت را در هر بحث و مشاجره ای وارد نکن
قوی بودن به این معنی نیست که با هر کسی سر ناسازگاری و دعوا را آغاز کنی. قوی بودن به این مفهوم نیست که فوری جواب هر بی ادبی را بدهی. لازم نیست مقابله به مثل کنی. سعی نکن خودت را هم سطح آنها بکنی. هدف آنها دقیقا همین است. شخصیت خودت را حفظ کن. قویِ واقعی کسی است که آن قدر هوشمند باشد که به محض شروع نزاعی، خودش را از معرکه با سربلندی بیرون بکشد.
6- با جماعت منفی گرا قاطی نشو
به محض این که محیطی را پر از تشنج و منفی دیدی، آن جا را ترک کن. ورود به جماعت منفی گرا یعنی خودتخریبی. تو باید در هر وضعیتی تلاش کنی که روح لطیفت را با موارد مثبت و معنوی آبیاری کنی. میزان شادی تو، با افکارت نسبت مستقیم دارد. پس مثبت گرا و مثبت بین باش. هنوز بهترين روزهای زندگی ات آشکار نشده است پس منتظر باش.
7- درروابط عاشقانه هول نکن
یک رابطه خوب بر این اساس است که گذشته همدیگر را بپذیرید، هم اکنون از هم حمايت كنيد و در آینده نيز حامی یکدیگر باشید. در عشق و عاشقی عجله نکن. همسری را پیدا کن که موجب رشد معنوی تو شود، کسی که تو را در این دنیا آزاد بگذارد و مایه دق تو نشود و در ضمن، اعتماد کامل هم به تو داشته باشد. این است عشق واقعی که همیشه ارزش دارد. در انتظار چنین عشقی باش.
8- آنهایی را که دلشان نمی خواهد با تو باشند رها کن
خداحافظی کردن با کسی که دلت نمی خواهد او را رها کنی، کاری زجرآور است. اما زجرآورتر این است که تو محکم به کسی بچسبی که در وهله اول دلش نمی خواهد پیش تو بماند. اگر کسی به اندازه خودت، عشقش را بروز نمی دهد و طوری رفتار می کند که انگار تو برایش بی تفاوت هستی، می تواند سرنخی باشد که تو هم به حضور چنین شخصی در زندگی ات نیاز نداری. تو فقط به افرادی در زندگی ات نیاز داری که به تو احترام مي گذارند و دلشان می خواهد تو هم بخشی از زندگیشان باشی.
9- به انتقادهایی که به تو می شود، بی توجه نباش
بدترین دروغ، دروغی است که به خودت می گویی. دوست واقعی تو همیشه حقیقت را به تو می گوید، هرچند که حقیقت تلخ باشد. پس خیال نکن هر انتقادی، منزجرکننده است و فوری به تو بربخورد. دوست واقعی تو قصد ندارد به تو لطمه روحی بزند، او به تو اهمیت می دهد، دوستت دارد، و درواقع حقیقتی را می گوید که تو به طور ناخودآگاه منکرش هستی.
10- امیدت را بر باد نده
گیر افتادن در مشکلات خیلی شبیه رانندگی در مه غلیظ است که به درستی مقصدت را تشخیص نمی دهی و احساس گم شدن می کنی. دلت می خواهد برگردی، ولی نمی توانی. وحشت زده و خسته هستی و کاری هم از دستت برنمی آید، به جز این که نفسی عمیق بکشی، حواست را به پیش ِ روی خودت متمرکز کنی و به جلو پیش بروی و توکل به خدا کنی و امیدوار باشی که امدادی غیبی تو را هدایت می کند.

برچسب: نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:39



سرچشمه گل آلود است
چرا خیلی ها به کارشان علاقه ندارند؟ به راحتی تمام: چون نمی دانند برای چه دارند کار می کنند. اگر آدمی بداند که برای چه دارد کار می کند، آن وقت است که می تواند به کارش نیز عشق بورزد. کار می تواند درآمدزا باشد، می تواند درآمدزا نباشد. اولین تلقی از کار که باید اصلاح شود، این است که همه کارها، الزاما درآمدزا نیستند. مادری که خانه را برای بچه ها و همسرش مهیا و آماده می کند، در حال انجام یکی از سخت ترین کارهای جهان است. اما کار او برای او هیچ درآمدی ندارد؛ آن هم در حالی که واجب و لازم است. نکته این جاست که اگر این کار را، فرد دیگری غیر از او بخواهد انجام بدهد، باید برای انجامش، وقت و هزینه صرف شود؛ اما این کار توسط او، فارغ از هر هزینه ای، به سرانجام می رسد.
مهم ترین نکته در ایجاد علاقه به کار، اصلاح و ایجاد فلسفه کاری است. فلسفه؟ نترسید؛ قرار نیست از کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنیم. فلسفه، یعنی چرا؛ به همین راحتی. یعنی مدام کلمه چرا را مطرح می کنید و به هر حال در حد و قواره خودتان، برای این چراها، جواب هایی هم ردیف می کنید. مجموعه این جواب ها، می شود فلسفه شخصی شما. شما برای چه دارید کار می کنید؟ خیلی ها خواهند گفت برای پول، برای قسط، برای گذراندن زندگی و برای چرخاندن چرخ زندگی. احتمالا اگر کسی را پیدا کنید که برای این سوال، جواب بسیار خوبی داشته باشد و به این جوابش هم علاقه و ایمان کافی داشته باشد، باید کلاه تان را هوا بیندازید؛ چون این افراد نه تنها در جامعه ما، که در بسیاری از جوامع دیگر در اقلیت هستند.
اگر جایی هستید و کاری برای انجام دادن دارید ولی علاقه ای برای نثار کردن به کارتان ندارید، باید فلسفه کاریتان را بریزید روی کاغذ و اصلاح آن را آغاز کنید؛ چرا که سرچشمه این علاقه نداشتن، همین فلسفه معیوب کاری شماست.
×××
همه کارها، مساوی و محترم اند
نکته بعدی که در فلسفه کاری شخصی شما باید اصلاح شود، قدر و منزلت کارهاست. البته اعتراف می کنم که این امر، واقعا سخت است. به فرض اگر قرار باشد که حتی من، به عنوان نویسنده این سطرها را سرِ کاری بگذارند که ارزش اجتماعی اش کم است، بلاشک باید با شک و تردید بسیاری این کار را انجام بدهم. اما حقیقت این است که کارها، تفاوتی با هم ندارند. چه کسی می تواند ثابت کند که کار یک رفتگر شهرداری از کار یک جراح قلب بی مقدارتر است؟ جراح قلب، البته قدر و منزلت بیشتری دارد؛ اما رفتگر شهر ما، چنین قدر و منزلتی ندارد. چرا؟ چون یک جراح، زمان و هزینه بیشتری را صرف کرده تا به چنین تخصصی رسیده است. او می تواند جان یک نفر را نجات دهد. اما مگر راننده یک اتوبوس بین شهری که در حال جابه جایی چهل و چند مسافر در یک گردنه صعب العبور است، جان چهل و چند انسان را به سلامت از این گردنه عبور نمی دهد؟ می بینید! خیلی سخت است چنین مقایسه ای. می گویند در ژاپن، روزها که وارد شهر می شوید، عده ای را می بینید که در پمپ بنزین ها، با لباس های فرم، مشغول تمیز کردن داخل ماشین مشتریان می شوند. اما شب ها همین افراد را با بهترین لباس ها می بینید جوری که اصلا نمی توانید تشخیص دهید این افراد، همان افراد هستند. اصلا هم خجالت نمی کشند. چرا؟ چون که در تفکر جمعی ژاپنی ها، کار کردن، نوعی افتخار است. مهم نیست که چه کاری انجام می دهید؛ جامعه به همه کارها نیاز دارد. مهم این است که شجاعت انجام کار را داشته اید و دارید انجامش می دهید؛ به همین علت شایسته احترام هستید. متاسفانه این تفکر در کشورهایی مثل ما، کمی دچار ضعف و انحراف و انحطاط است. اصلاح این امر، البته ابتدا از طرف خود ما باید صورت بگیرد. پس نکته بعدی، این است که کار، محترم است؛ هر کاری که باشد؛ البته مشروط به قانونی و مورد نیاز بودنش توسط جامعه.
×
فلسفه هایی برای عشق به کار
حالا ببینیم که بزرگان دینی ما به کار چگونه نگاه می کرده اند. حضرت امیر در این مورد، نقلی نزدیک به این مضمون دارند که برای آزاد زیستن، باید چون بردگان کار کرد. البته در دنیای امروز که چیزی به اسم برده نداریم؛ اگر هم باشد، به این شکل تابلو و آشکارش وجود ندارد. اما در دنیای قدیم، طبقه ای بوده اند به نام بردگان. این طبقه، یا در میدان های جنگی اسیر می شده اند، یا از طبقات پایین و خاصه از همان بردگان بوده اند که به وجود می آمده اند. بردگان، برای سخت ترین کارها به کار گرفته می شدند. کسی هم به آنها ترحم نمی کرد. حالا کاری به فلسفه و خاستگاه و مباحثی از این دستش ندارم. مهم این است که در دنیای قدیم حضور داشته اند. حالا حضرت امیر می فرماید برای آزاد زیستن، باید مثل این برده ها، سخت و بی توقع کار کرد. در این جا فلسفه کاری، آزاد زیستن است. از بند چه کسی؟ از بند کسانی که ممکن است با بخشیدن چیزی به ما، ما را در بند مادی و معنوی خودشان زندانی کنند. در جایی دیگر، یکی از ائمه اطهار را سخت مشغول کار کردن و عرق ریختن می بینند. به او می گویند که اگر در چنین حالتی مرگ شما فرا رسد، چگونه مرگی خواهد بود؟ و جواب می دهد که در حال عبادت خدا؛ چرا که برای بی نیازی خود و اهل و عیال خودم از افرادی چون شما، دارم این کار را می کنم. در این جا فلسفه کاری، بی نیازی و رفع نیاز افرادی است که اخلاقا و عرفا و قانونا و از روی انسانیت، مدیریت زندگی آنها با ماست. در جایی دیگر، پیامبر و اصحابش نشسته اند. اصحاب، جوانی برومند را می بینند که از اول صبح، سرسختانه مشغول کار است. می گویند حیف این جوان که این نیرو را در راه غیر دین صرف می کند. پیامبر می گوید چنین نگویید. او یا برای رفع نیاز خود و پدر و مادر پیرش دارد این کار را می کند که عین دین داری است. یا برای جمع آوری مال و فراهم آوردن مقدمات ازدواج و بی نیازی از دیگران دارد کار می کند که دوباره خارج از دین نیست. در این جا فلسفه کاری، رفع نیاز کسانی است که به ما نیاز دارند؛ یا بی نیاز بودن از دیگران است. عزت داشتن و عزیز بودن، در دین اسلام بسیار مورد تاکید است. به همین علت، کار باید کرد تا بی نیاز بود از دیگران. چرا که نیازمند دیگران بودن، عزت آدم را خدشه دار می کند. واقعا این همه فلسفه های کاری ارزشمند، کافی نیستند تا به کارمان عشق بورزیم؟
×××
مهم ترین راه برای اثر گذاشتن
کیم ووچونگ، کارآفرین برجسته کره ای در قرن گذشته، این بحث را خوب باز می کند. او می گوید که برخی از جوانان، به کار، از جنبه اهانت های مالی نگاه می کنند. یعنی کار می کنند، تا پول داشته باشند که خرج کنند و خوب زندگیشان را بگذرانند. به همین علت هم هست که تا می گویید بیایید سر کار، اول می پرسند چقدر حقوق می دهید، چقدر مرخصی دارد و چند ساعت در روز باید کار کنیم. این، واقعا اهانت آمیز است. تا اعتراض هم می کنید، بحث احترام به خود و خود را دوست داشتن و برده نبودن را مطرح می کنند. امروزه، کمتر کسی را پیدا می کنید که حاضر باشد یک شرایط سخت یکی، دوساله را طی کند تا بعد از آن، به جایگاه قابل قبولی برسد. همه، دوست دارند از همان ابتدا، کاری خوب با درآمدی خوب و ساعت های کاری کم داشته باشند و خلاص. این، اهانت به کار است؛ توهین به فرهنگ درست کار کردن. البته قصد و غرض، این نیست که به صورت ابزاری بی مقدار، در اختیار دیگران قرار بگیریم تا ما را استثمار کنند. موضوع، احترام و علاقه به کار است؛ استثمار شدن توسط دیگران، بحثی دیگر است که البته، در زشتی آن جای شکی نیست.
سوال این جاست که انسان ها، چطور بر دنیای اطرافشان تاثیر می گذارند؟ من فقط یک کلمه طلایی برای پاسخ به این سوال بزرگ و مهم دارم: کار. و البته تعریف من از کار، این نیست که صرفا صبح وارد جایی بشوید و کارت بزنید و ساعت دو بعدازظهر هم محل کار را ترک کنید و خلاص. کار، به این معنی که شما، می دانید چه تاثیری دارید روی اطراف و جامعه خودتان می گذارید و این کار، ممکن است برای شما، درآمدی داشته باشد یا نداشته باشد. کسی که به صورت داوطلبانه به خدمت یک سازمان کارهای بشردوستانه درمی آید، طبعا درآمدی ندارد، اما در حال اثر گذاشتن روی اطراف و جامعه خودش است. نگاه من به کار، نگاهی چنین وسیع است. نگاهی که به قول کیم ووچونگ، نگاهی آزاردهنده نیست که مثلا کاری را انجام بدهیم که به هیچ وجه دوستش نداشته باشیم. کار، والاترین ابزار برای تغییر اطراف و جامعه و تاثیرگذاشتن روی طبیعت است؛ و به کار گرفتن طبیعت برای زندگی بهتر. در این جا فلسفه کار، تاثیرگذاری روی جهان اطراف است و طبعا بازتاب این تاثیرگذاری روی خودمان و تکرار دایره ای این چرخه و سرعت گرفتن آن.
×
در جست وجوی انگ های مثبت
و نکته باقیمانده ای که می خواهم از کار کردن بگویم، صفت مند شدن در این حوزه است. شنیده اید که به یکی می گویند خوره کتاب و به دیگری می گویند خرکار و به دیگری می گویند بولدوزر و به یکی دیگر می گویند اسب ِ کاری. به قول کیم، باید در حوزه کاری و فعالیت خودمان، چنان کار کنیم و چنان غرق کار شویم که دیگران، به ما القاب عجیب و غریبی بدهند. هرگاه چنین لقب هایی را برای خودتان دست و پا کردید، بدانید که دارید خوب جلو می روید. یعنی چطوری؟ به قول کیم، یعنی شما دانشجو هستید و از شش صبح شروع می کنید به سر و کله زدن با کتاب هایتان و چنان غرق در کتاب های درسی تان می شوید و چنان تمرکزی در این راه به خرج می دهید که اصلا متوجه هیچ چیز و هیچ کسی نمی شوید. اگر دانشجو باشید، معمولا در دانشکده تان چندتایی از این آدم ها هستند که دیگر دانشجوها، به آنها لقب های عجیب و غریب می دهند. توی مدرسه ها هم چنین است. یکی دیگر هم ورزشکار است و مثلا شنا یا دومیدانی کار می کند. چنان درگیر این رشته ورزشی مورد علاقه اش می شود که اصلا همه چیز را از یاد می برد. به همین دلیل صفت هایی را برای خودش دست و پا می کند. در این صورت، می توان به حضور تمرکز و تداوم در فرد مورد نظر ایمان داشت. هما روستا، همسر هنرمند فقید تئاتر حمید سمندریان، می گوید که در زمان حیات این هنرمند، به عشق او به تئاتر حسودی می کرده. جوری کار کنید که دیگران به عشق شما به کارتان حسودی شان شود. این است شاه راه موفقیت در مسیر اثرگذارترین رفتار زندگی ما.

برچسب: success,موفقيت, نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:37

طعم عشق

داستان كوتاه

از روزهایی که دخترِ خانه بودم چند سالی می گذرد، اما هنوز طعم لقمه هایی که مامان برايم می گرفت، از همان روزهایی که تازه شروع به غذا خوردن کرده بودم، تا روزهایی که لقمه تو کیف مدرسه یا دانشگاهم می گذاشت، زیر زبانم مانده است.
برای من که یکی از تفریحاتم امتحان کردن طعم غذاهای مختلف در بهترین رستوران های شهرم و همچنين شهرهای زیادی که به آن جا سفر كردم، و حتی چند کشوری که دیدم، از دونر کباب ترکی گرفته تا چیکن تندوری هندی، فیش اندچیپس انگلیسی و لوله کباب آذری و... هیچ کدومش با همه خوشمزگی، طعمی نظیر طعم بی نظیر لقمه های مامان را نداشت و به گرد پايش هم نمی رسید.
می دانستم چیزی بیشتر از تنها عادت به یک طعم خاص، دستپخت مامان را از بقیه دستپخت ها متمایز کرده، اما این چرا همیشه گوشه ذهنم مانده بود که چرا لقمه های مامان طعم متفاوتی دارند؟
همیشه به او می گفتم و می گويم: مامان لقمه ها و غذاهايت مزه "جان" می ده، یك مزه ای که تو هیچ خوراکی دیگری نیست.
تا امروز که بالاخره رازش را فهمیدم.
پسرم مریض و تب دار و بی حال بود. با چشم های بی حال و نیمه بازش توي رختخواب دراز کشیده بود و من از دیدن حالش کلافه بودم.
راسته که تا مادر نباشی، هرگز نمی فهمی مادرت برايت چه کار کرده!
دل تو دلم نبود، بی اشتهایی چند روزه ش و لب نزدن به غذاش من رو بیشتر ناراحت می کرد.
در مسیر بازگشت از دکتر با خودم فکر کردم باید برايش چی بپزم که هم برای سرماخوردگی اش خوب باشد و هم او را به اشتها بیاورد.
با همه نگرانی ام، ناچار بودم ظاهرم را آرام نگه دارم و با محبت و صبر با هر ترفندی که به ذهنم می رسید از عوض کردن صدا گرفته تا شکلک درآوردن، به خوردن غذا ترغیبش کنم.
وای که هر لقمه که در آن شرایط می خورد انگار به روح من قوت می داد.
و من قبل از هر چیز در هر لقمه برايش عشق می گذاشتم، طعمی که در هیچ ادویه ای نیست. افزودنی مُجازی که در غذای هیچ رستورانی نیست.
این جا بود که فهمیدم چرا در بدترین مریضی ها هم لقمه های مامان براي بهتر شدنم از همه داروها موثرتر بود.
در بی حوصلگی و کلافگی مریضی، مِهری که مامان در هر قاشق و هر لقمه برايم می گذاشت، همان رازی بود که طعم غذا را متحول می کرد. راز تفاوت دستپخت مامان با همه دستپخت های دنیا.
در غذای هیچ رستورانی هرچند معروف، چاشنی عشق مادر به فرزند نیست.
آنهایی که در روزهای مریضی یا حتی شادی، مادرشان کنارشان بوده و با عشق برايشان غذا پخته، باید خوب بدانند طعم لقمه های مامان چرا با همه غذاهای عالم فرق دارد. درک حضور همراه مهربانی بی منت، كه سایه حمایتش در شادی یا غم روي سرمان بوده، روی طعم غذايش هم اثر داشته است.

 

برچسب: موفقيت,success, نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:34




به خود بیا!

بیدار شو. هشیار شو. سر از زانوی غم بردار. حواست را جمع کن. گذشته را رها کن. به آینده فکر نکن. در لحظه حال بمان. زندگی کن.
شاید همین اخیرا درد دل شکستگی را تجربه کرده ای. شاید داری زخم طرد را تحمل می کنی. شاید نمی توانی کسی را برای دوست داشتن پیدا کنی. شاید ناامنی های گذشته روی روابط امروزت سایه افکنده. شاید طعم محبت حقیقی پدر و مادر را نچشیده ای. شاید کسی ترکَت کرده و داری آه می کشی. شاید هم جای زخم های دوران کودکی ات هنوز درد می کند. شاید خودت را تنهای تنها احساس می کنی.
خبر خوب این است که هیچ یک از ما تنها نیستیم. همه ما در شبکه ظریف و نامریی ای به هم وصلیم. همه ما دارای درد مشترک هستیم. از آن جا که ما انسان هستیم، آسیب پذیر و زخم پذیر هستیم. از آن جا که ما انسان ها موجودات اجتماعی هستیم و روابط خانوادگی، شغلی، اجتماعی و... داریم همیشه در معرض خطر طرد شدن از سوی کسی یا گروهی قرار داریم. درحقیقت، درد طرد شدن درد مشترک همه ماست. مهم نحوه پاسخ ما به این درد و شفای این زخم است.
با زندگی آشتی کن
کمتر کسی است که دل شکستگی، غم و اندوه ناشی از طرد شدن از سوی دیگران را تجربه نکرده باشد. مواجه شدن با این حقیقت که کسی یا کسانی که فکر می کردیم دوستمان دارند یا دوستمان هستند، چنین نیستند، می تواند بالقوه خُردکننده باشد. ترک شدن از سوی کسی که قرار بود حامی ما باشد می تواند به طور بالقوه ویران کننده باشد.
با این حال همه اینها جزء واقعیات زندگی است و هرچه زودتر واقعیات را ببینیم و حقیقت را بپذیریم برایمان بهتر است.
حقیقت این است که ما نمی توانیم نحوه رفتار دیگران با خودمان را کنترل کنیم. ما نمی توانیم دیگران را وادار به دوست داشتن مان کنیم. ما نمی توانیم از طرد شدن و زخم خوردن در روابطمان اجتناب کنیم، اما می توانیم از این جریان، قوی تر بیرون بیاییم. می توانیم زخم مان را پاک کنیم و پیش برویم.
زندگی یعنی همین. اما بعضی ها با اولین زخمی که می خورند به کلی از پا درمی آیند، یا به دورترین نقطه عقب نشینی می کنند یا خودشان را به کلی بی حس می کنند تا دیگر دردی را احساس نکنند. آنها از ترس طرد شدن و زخم خوردن، ارتباط برقرار کردن با آدم ها را به کلی کنار می گذارند. اما این راهش نیست. قهر کردن با زندگی راه چاره نیست. بستن درها به روی خود یا دیگران راه حل نیست. شاید مدتی تنهایی تعمدی براي تعمق و تجدیدقوا خوب باشد، اما ادامه آن بیش از مدت زمان لازم، قطعا برایمان خوب نیست. راه شفای عاطفی، آشتی با زندگی است.
در لحظه حال بمان
زندگی یعنی لحظه حال، آشتی با زندگی یعنی ماندن در لحظه حال. طرد شدن و زخم خوردن، بیشتر اوقات باعث ترس می شود. ما می ترسیم که دوباره طرد شویم. می ترسیم دوباره زخم بخوریم. برای همین از آدم ها، از روابط و از زندگی فاصله می گیریم و این بزرگ ترین صدمه زندگی است، نه خودِ زخم، زخم با گذشت زمان خوب می شود. اما صدمه دوری از آدم ها و دوری از زندگی جبران ناپذیر است. این چیزی است که ما را بی قدرت می کند نه خود زخم. برای همین لازم است که تمام سعی مان را بکنیم تا بر ترسمان غلبه کنیم. راه غلبه بر ترس هم زندگی کردن در لحظه حال است. تمام ترس های ما مربوط به گذشته و آینده است. خاطره دردهای گذشته و نگرانی از دردهای آینده. در حالی که ما روی هیچ کدام اینها کنترل نداریم. ما با گذشته کاری نمی توانیم بکنیم و در مورد آینده هم هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. چون آینده هنوز وجود ندارد، فقط زمان حال وجود دارد. گذشته و آینده هر چقدر هم بزرگ به نظر برسد، بزرگ ترین بخش هر روز همیشه زمان حال است.
یاد بگیر که از لحظه استفاده کنی. سعی کن واحه سرسبز بین گذشته و آینده را پیدا کنی. یعنی همان چشمه همیشه جوشان زمان حال را. "زندگی آبتنی کردن در حوضچه اکنون است". در لحظه حال هیچ ترس و نگرانی نیست. فقط باید آن را تشخیص داد.
تمام حواست را جمع کن
تمام دردها موقعی به وجود می آید که آینده و گذشته همپوشی می کنند و لحظه حال را بیرون می رانند. همه ما ابزارهای لازم برای ماندن در لحظه حال و زندگی کردن کامل را داریم. ابزارهای ما حواس خدادادی ما هستند. ابزارهای ما چشم ها، گوش ها، بینی، پوست، قلب و ذهن ماست. بیشتر ما از این موهبت های خدادادی خوب استفاده نمی کنیم. ذهن ما دایم در گذشته و آینده پرسه می زند و ما را می ترساند یا نگران می کند. حواس ما بیشتر اوقات کاملا به محیط اطرافمان نیست. در دنیای شتاب زده امروزی یاد گرفته ایم که از ترس کمبود وقت همیشه چند کار را همزمان انجام دهیم. ما پشت کامپیوتر یا از آن بدتر در حال راه رفتن یا تماشای تلویزیون غذایمان را می خوریم و لذت چشیدن طعم واقعی غذا را از دست می دهیم. ما مناظر اطرافمان را خوب نمی بینیم و در حالی که مدام حرف می زنیم یا در افکارمان غوطه وریم چیزی در لحظه حال زندگیمان نمی بینیم. انگار زندگی به سرعت از کنارمان رد می شود و ما با شتاب زدگی ها و حواس پرتی هایمان تمام طعم ناب و حقیقی زندگی را از دست می دهیم. ندای دلمان را نمی شنویم. راه های پیش رویمان را نمی بینیم و همین طور دور خودمان می چرخیم.
این چرخیدن ها و دویدن ها فقط باعث ادامه درد می شود. برای توقف درد و شفای عاطفی باید تمام زندگی ات را به حواست بیاوری. حواس تو ابزارهای بزرگ لحظه حال هستند. از آنها برای باز کردن وجودت به روی کل زندگی استفاده کن. لحظه حال مأمن واقعی تو در مقابل ترس هایت است. البته لحظه حال بسیار فرّار است و تو باید مرتب تمرین کنی و بودن در لحظه حال را یاد بگیری. از موهبت چشم ها، گوش ها، بینی و پوستت استفاده کن و با حواسِ جمع زندگی کن. در هر لحظه ببین چه می بینی. خوب نگاه کن. آن پروانه سفید روبه رویت را ببین. در هر لحظه ببین چه می شنوی، خوب بشنو. چشمانت را ببند و صداهای اطرافت را بشنو. با بینی ات بوها را استشمام کن. عطر نان گرم، عطر چای تازه دم، بوی گل سرخ، همه را استشمام کن، بالا آمدن ماه و غروب خورشید را ببین، ترنم جوی آب را بشنو، اینها غذای روح هستند. اینها دوا و درمان هستند.
از قانون طلایی استفاده کن
زخم طرد باعث می شود تا ما احساس بدی پیدا کنیم. باعث می شود تا احساس تنهایی و سرما کنیم. ما با احساس بد نمی توانیم خوب زندگی کنیم. ما با احساس بد نمی توانیم احساس لذت یا قدرت کنیم. برای همین هر طور شده لازم است چیزهایی پیدا کنیم که در ما احساس خوب ایجاد کند. این در روابط ما با دیگران هم بسیار کمک می کند.
وقتی کسی ما را طرد می کند ما می رنجیم و به گوشه ای می خزیم یا خشمگین می شویم و می خواهیم تلافی کنیم. هرچند احساسات ما موجه است و ما باید آنها را بپذیریم، اما این راه چاره نیست. ما باید گام دیگری برداریم و از خودمان در برابر احساس بدی که دچارش شده ایم محافظت کنیم.
قصه جوجه اردک زشت را همه مان شنیده ایم، جوجه اردکی که همه اطرافیانش او را زشت و بد می دانستند و طرد کردند و آن قدر آزارش دادند تا به جای دیگری گریخت و آن قدر به جست وجو ادامه داد تا خانواده اصلی خودش را که قو بودند، پیدا کرد. خیلی از ما دست کم مدتی از زندگیمان همین حس را داشته ایم. خیلی از ما خودمان را در خانواده یا محیط زندگیمان غریبه ای بیش ندانسته ایم. خیلی از ما درد طرد را تجربه کرده ایم و خیلی از ما در پی تلافی برآمده ایم.
اما قانون طلایی درباره این نیست که مردم چطور با تو رفتار می کنند، درباره این است که تو با آنها چطور رفتار می کنی. مساله بر سر این نیست که کسی که طردت کرده لیاقت چه رفتاری را دارد، مساله بر سر پیروی کردن از این قانون ساده است که با دیگران همان رفتاری را داشته باش که می خواهی با تو داشته باشند.
حقیقت این است که ما نمی توانیم رفتار دیگران را کنترل کنیم. ما فقط می توانیم اجازه دهیم که دیگران همانی باشند که هستند. اما ما می توانیم از قانون طلایی استفاده کنیم و با هر کسی همان طوری رفتار کنیم که می خواهیم با ما رفتار کند. این باعث می شود احساس خوبی نسبت به خودمان پیدا کنیم. هر کاری که احساس خوب در تو ایجاد کند، کاری که گرما یا لذت برایت به ارمغان بیاورد، خوب و نیروبخش است و به شفای زخم کمک می کند.
زندگی کن
تو قربانی نیستی. هرچه را که در زندگی ات پیش آمده به عنوان درس های زندگی بپذیر و از این درس ها برای بهتر شدن زندگی ات استفاده کن. به چیزهایی که زندگی ات را بهتر می کند فکر کن و بعد حرکت کن.
غصه خوردن بس است. واقعیت متفاوت بودنت را بپذیر. بلند شو، روی پای خودت بایست و زندگی کن. به جای این که به کنجی بخزی و درها را ببندی تمام نیرویت را جمع کن به چیزهای خوب زندگی ات توجه کن، به مجسم کردن چیزهایی که می خواهی ادامه بده و زندگی کن. از این که زنده ای و بخشی از جهانِ هستی، هستی، خدا را شکر کن، و زندگی کن هر روز بسط پیدا کن و بزرگ شو تا مشکلاتت هم کوچک شوند و زندگی کن. پنهان شدن از ترس زندگی آسان است. شهامت داشته باش و زندگی کن به هرچه که باعث احساس خوب در تو می شود متوسل شو و زندگی کن.
بدان که هیچ کس جز خودت نمی تواند تو را طرد کند. برگرد و خودت را با عشق و محبت در آغوش بگیر و زندگی کن. به خود بیا و زندگی کن.
منبع: کتاب "قوی سیاه؛ دوازده درس شفای عاطفی و غلبه بر درد طرد/ ترجمه سيمين موحد

برچسب: موفقيت, نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:27

 

اشاره: بيل گيتس ثروتمندترين مرد جهان است كه 11 سال متوالي برنده اين عنوان بوده و دارايي او در حدود 51 ميليارد دلار تخمين زده مي شود. گيتس در سن 43 سالگي ثروتمندترين مرد جهان بود. او از سن بيست سالگي تاكنون رييس شركت مايكروسافت بوده است كه ارزش آن چيزي در حدود پنجاه ميليارد دلار است. گيتس با دگرگوني مايكروسافت و تبديل آن به يك بازيگر مهم در صنعت كامپيوتر و استفاده از جايگاه برتر جديد براي ايجاد بستري جهت رشد بيشتر در برنامه هاي كاربردي فكر خود را به منصه ظهور گذاشت.

 

 

گيتس از همان ابتدا و خيلي زود دريافت كه اگر بخواهد فكرش را به نتيجه برساند، لازم و ضروري است كه يك استاندارد صنعتي ايجاد شود. او همچنين مي دانست كه اگر هر كسي زودتر و قبل از همه به آنجا برسد فرصت و شانس مهم تري براي داشتن قدرت در صنعت كامپيوتر را خواهد داشت. ثروت گيتس به اندازه اي است كه خارج از درك ماست و اين خود هم مايه رشك ما است و هم كنجكاوي ما را برمي انگيزاند اما آنچه مهم مي نمايد شيوه كسب و كار گيتس است كه در آن گيتس به مديران هشدار مي دهد؛ (به همه كسب و كارها هشدار مي دهم حتي اگر تاكنون در صنعت خود بي رقيب هستيد، ممكن است به زودي مورد هجوم بازيگران داد و ستد اينترنتي قرار بگيريد!) در واقع گيتس پديده قرن بيستم يعني بزرگ ترين غول كامپيوتري است كه طلوع برق آساي وي همراه با شهرت و اقبالش، مويد ظهور يك نظم تجارت جهاني جديد است. در اين نوشتار برآنيم تا به توصيه هاي بيل گيتس براي موفقيت در كسب و كار اشاره كنيم تا با شيوه كسب و كار و رازهاي موفقيت اين غول كامپيوتري آشنا شويم، چرا كه خيلي از مردمان جهان نمي دانند و يا نمي توانند از كسب و كار خود بهره لازم را ببرند و به سوددهي برسند.



  -دانش و آگاهي در خدمت انديشه

 

مهم ترين توصيه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد جهان و غول كامپيوتري قرن بيست و يكم، براي موفقيت در كسب و كار اين است كه دانش و آگاهي را به خدمت انديشه هاي راهبردي درآوريم و براي اين منظور گيتس، رعايت نكات زير را ضروري مي داند:
-1 خبرهاي ناگوار را با شتاب پخش كنيد.
گيتس عقيده دارد يكي از ويژگي هاي يك مدير خوب اين است كه بتواند به جاي انكار خبرهاي بد، با آنها كنار بيايد و چگونگي خبرها را به خوبي شناسايي كند. پس مديران عامل، بايد خبرهاي بد را جستجو و پذيرش كنند و سازمان را به پاسخگويي مناسب بدان تشويق كنند و به اين مهم اطمينان داشته باشند كه خبرهاي بد نيز همانند خبرهاي خوش در مديريت خريدار دارد. همچنين به نظر گيتس توانايي يك شركت در ميدان رقابت به توان پاسخگويي آن شركت در برابر رخدادهاي برنامه ريزي نشده (خوب و يا بد) بستگي دارد، گيتس توصيه مي كند بايد اشتباه هاي ارزشمند - تجربه هاي شكست خورده در راهي درست - را ارج بنهيم و به آنها پاداش دهيم.
-2 خبرهاي بد را به خوب تبديل كنيد.
گيتس عقيده دارد براي موفقيت در كسب و كار بايد به پيشواز خبرهاي بد برويم تا جاهايي را كه نياز به بهسازي دارند بشناسيم و خبرهاي بد را به پيامدهاي خوب تبديل كنيم. گيتس براي موفقيت در اين امر توصيه مي كند (ناخشنودترين مشتريان) را به عنوان بزرگ ترين منبع يادگيري مديريت دريابيم و در كسب و كار خود ساختار و سياست هايي پياده كنيم كه شكايت ها را با شتاب و بي واسطه با راه حل ها پيوند دهند.
-3 بهره هوشي سازمان خود را بالا ببريد.
اين بحث را با سخني از (جك ولش) رييس هيئت مديره جنرال الكتريك آغاز مي كنيم كه مي گويد: (توان يادگيري و به عمل درآوردن پرشتاب آموخته ها، بزرگ ترين امتياز رقابتي را در اختيار سازمان مي گذارد.) گيتس براي آنكه بهره هوشي سازمان خود را بالا ببرد، توصيه مي كند از (مديريت دانايي) استفاده كنيم؛ يعني اطلاعات را گردآوري و سازماندهي كرده و سپس به كاربراني كه بدان نياز دارند، برسانيم و براي بهسازي پيوسته اطلاعات از راه تجزيه و تحليل داده ها با ديگران همكاري داشته باشيم. همچنين بايد بر روي بزرگ ترين دارايي يعني (افراد باهوش) سرمايه گذاري كنيم و افراد هوشمند را به استخدام سازمان درآوريم، چرا كه آنان كارهاي فكري مي كنند. گيتس نقش مديرعامل را در بالا بردن بهره هوشي سازمان بسيار موثر مي داند و عقيده دارد كه نقش مدير عامل در بالا بردن بهره هوشي شركت حكم مي كند تا محيط كار را به گونه اي بيافريند كه همه براي بهتر شدن شرايط كلي كار فكر كنند.
-4 به ياد داشته باشيد كه بردهاي بزرگ با خطرهاي بزرگ همراهند.
به نظر گيتس در آغوش كشيدن پيروزي هاي بزرگ، گاهي به خطر كردن هاي بزرگ نياز دارد و بايد در صنعت، اطلاعات را جانشين موجودي انبارها كنيم و در فعاليت هاي دانش بر، اطلاعات را برابر خطرها قرار دهيم. گيتس در اين خصوص مي گويد: (دور بودن از اطلاعات در ميدان كارهاي دانش بر، همانند جدا كردن مغز از يك دانشمند فرهيخته است.)

جمله هاي طلا يي

_ از زندگي خود لذت ببريد، بدون آن كه آن را با زندگي ديگران مقايسه كنيد.
_ هنگامي كه چشمان ما نمي تواند مسير را مشاهده كند، اميد، قدم هاي ما را در مسير صحيح قرار مي دهد.
_ انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد، خلاقانه نيست.
_ يك انسان خردمند، فرصت ها و شانس ها را مي سازد، نه اين كه در انتظار آنها بنشيند.
_ هيچ كسي جز خود ما مسئول بدبختي و خوشبختي هاي ما نيست.
_ بكوشيد عظمت در نگاهتان باشد، نه آنچه بدان مي نگري.
_ با الهام از نيروي ايمان، خود را به سوي موفقيت سوق دهيد.
_ عادت كنيد كه بلند و قاطع حرف بزنيد تا احساس قدرت كنيد.

تا بي نهايت از تقليد كوركورانه بپرهيزيم

يكي از درس هاي مهمي كه در زندگي بايد بياموزيم اين است كه متضاد شجاعت، ترسو بودن نيست، بلكه پيروي كوركورانه و كپي كردن روش زندگي ديگران است. ممكن است شما سال هاي پرارزش و برگشت ناپذيري را صرف پيروي از ديگران كرده باشيد، در صورتي كه از اين مساله غافليد كه همان افراد در حال تقليد از خود شما هستند!
به راستي چه چيزي باعث مي شود كه در زندگي، رفتارها و نوع تصميم گيري و ديدگاه هايمان كپي برداري از ديگران باشد. به عنوان مثال چرا اگر دوستان ما ازدواج مي كنند، يا تحصيلات دانشگاهي دارند يا جاي خاصي زندگي مي كنند و يا كارهاي ديگري در زندگي شان انجام مي دهند، ما هم بايد همان كارها را بكنيم؟ شايد اتفاقات فوق بايد در مقطع زماني ديگري براي ما رخ بدهند و يا حتي ما بايد زودتر آن را انجام مي داديم و يا چه بسا، هيچ زماني نبايد در مورد ما، آن اتفاق ها رخ دهد.
چرا اغلب خود را با ديگران مقايسه مي كنيم و ارزش هاي وجودي خويش را زير سوال مي بريم. بياييد خود را از اين تقليد كوركورانه ذهني رهايي بخشيم و بياموزيم كه خداوند به همه انسان ها استعدادهاي به خصوصي عطا كرده است، اگر ما در زمينه اي از زندگي موفق نيستيم، مطمئنا در زمينه هاي ديگر زندگي مان موفق عمل كرده ايم و مي توانيم به آنها افتخار كنيم.

 

 

برچسب: نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:34

 


ريچارد برانسون كارآفريني بريتانيايي است كه در همه جا حضور دارد و كسب و كار خود را روي زمين، در آب ها و حتي در فضا گسترش داده است.



ريچارد برانسون كارآفريني بريتانيايي است كه در همه جا حضور دارد و كسب و كار خود را روي زمين، در آب ها و حتي در فضا گسترش داده است. وي شهرت و همچنين ثروت خود را مديون موفقيت چشمگير گروه شركت هاي ويرجين است. بيش از 400 شركت مختلف تحت نام ويرجين در سرتاسر دنيا مشغول به فعاليت هستند. برانسون با ثروت 4 ميليارد دلار دويست و دوازدهمين ميلياردر جهان در سال 2010 به شمار مي رود .
سر ريچارد چارلز نيكولاس برانسون در 18 جولاي سال 1944 در بلك هيت در شهر لندن در انگلستان متولد شد. وي تا 13 سالگي در مدرسه اسكات كليف تحصيل كرد و سپس به مدرسه استو رفت و تا 16 سالگي نيز در اين مدرسه تحصيل كرد. از آنجايي كه به بيماري ديسلكسيا دچار بود، عملكرد آكادميك ضعيفي به عنوان يك دانش آموز داشت، اما بعدا توانايي خود را در حوزه هاي ديگر كشف كرد. ريچارد برانسون در سن 16 سالگي، با انتشار مجله اي به نام «دانش آموز»، اولین موفقیت تجاری خود را کسب کرد. او در سال 1970 یک کسب و کار سفارش پستی محصولات موسیقی راه انداخت و در سال 1972 و در سن 22 سالگي، نخستين فروشگاه صفحه موسيقي خويش به نام ويرجين را در لندن افتتاح كرد و نخستين قراردادش را با مايك الدفيلد براي صفحات موسيقي ويرجين امضا كرد. سال بعد يكي از صفحات موسيقي الدفيلد روانه بازار شد كه در تعداد ميليوني به فروش رسيد و متني كلاسيك از موسيقي آزمايشي الكترونيكي شد. پنج سال بعد، برانسون قراردادي با يك گروه موسيقي راك امضا كرد كه ساير موسسات آنها را رد كرده بودند. برند ویرجین برانسون در دهه 1980 به سرعت رشد کرد و او با ایجاد شرکت هواپیمایی ویرجین آتلانتیک به حوزه هوایی نیز وارد شد.
نام تجاری ویرجین، نام انحصاری سر ریچارد برانسون، کارآفرین مشهور بریتانیایی است. تاریخ تاسیس شرکت مرکزی ویرجین در اداره ثبت شرکت ها در لندن به سال ۱۹۸۹ میلادی برمي گردد، گرچه سابقه فعالیت های بازرگانی سر ریچارد برانسون با نام تجاری «ویرجین» به سال های دهه ۱۹۷۰ میلادی باز می گردد.
در حال حاضر دامنه فعالیت گروه ویرجین بسیار گسترده بوده و کسب و کارها و حوزه های مختلف و بعضا عجیبی شامل شرکت های هواپیمایی، پروازهای فضایی، راه آهن، خدمات اقتصادی، اینترنت، تلویزیون کابلی، موسیقی، رادیو، موبایل، لوازم آرایشی و بهداشتی و جواهرات، فروشگاه ها، لوازم خانگی، صنایع غذایی و بازی مي شود. در آمد گروه ویرجین در سال 2008 در حدود 18 میلیارد دلار برآورد شده بود. در حال حاضر بیش از 50 هزار نفر در شرکت های این گروه مشغول به کار هستند. ریچارد برانسون همچنان ريیس این گروه باقی مانده است.
شرکت ویرجین مانی در اوایل سال 2010 شروع به گسترش فعالیت هایش در حوزه بانکداری بریتانیا کرد. همچنین آژانس خصوصی فضایی ویرجین گالاکتیک روز به روز به تجاری سازی سفرهای فضایی نزدیک مي شود. گفته مي شود این شرکت قصد دارد در سال 2011 سفینه فضایی VSS را به فضا بفرستد. شرکت ویرجین همچنین به تازگی زیردریایی آئرو، با تکنولوژی برتر را برای کرایه و با مبلغ کرایه هفته ای 25 هزار دلار به بازار معرفی کرده است.
گرچه تنها مالک برند ویرجین شخص ریچارد برانسون است، شرکت های عضو گروه ویرجین دارای عملکرد و تشکیلات پیچیده و متفاوتی هستند. این شرکت ها از هم مستقل عمل می کنند؛ ریچارد برانسون در برخی از این شرکت ها صد درصد سهام و در برخی دیگر قسمتی از سهام را در اختیار دارد.
در برخی موارد، برانسون امتیاز استفاده از برند ویرجین را به هنگام فروش یکی از شرکت های گروه، به خریدار واگذار می نماید. برای مثال ایستگاه رادیویی «رادیو ویرجین» هم اکنون با همان نام در تملک گروه رسانه ای اسکاتلند (SMG) است یا شرکت «موسیقی ویرجین» در همان نام تحت مالکیت گروه شرکت های EMI است.
به جز چند مورد استثنایی، مالکیت تمام شرکت های عضو گروه ویرجین از آغاز کارشان تماما به این گروه تعلق داشته است.
برانسون علاوه بر فروشگاه هاي صفحه موسيقي و شركت هواپيمايي، به خاطر تلاش هاي ركوردگذار جهاني مشهور است و به اندازه سلطان تجاري بودن به خاطر بي باك بودنش مورد احترام است. او كه شخصيت پرجذبه و قابلي پيدا كرده است در تعدادي از پرطرفدارترين نمايش هاي تلويزيوني ظاهر مي شود. او يك سفينه فضايي نيز دارد. برانسون ثابت كرده است يك نفر مي تواند در عين حال كه يكي از ثروتمندترين و موفق ترين مردم جهان است، گرم و دوست داشتني نيز باشد.
ريچارد برانسون ازدواج كرده و دو فرزند دارد. او در حال حاضر ساكن لندن است. برانسون به رغم عملکرد ضعیف آکادمیک خود، در رشته های ورزشی و به خصوص شنا عملکردی عالی دارد. برانسون از طریق بنیاد غیرانتفاعی ویرجین در امور خیریه، اجتماعی و محیطی فعالیت دارد.

آدرس منبع:http://zar.ir/News/News-3981.aspx

 

برچسب: نویسنده: سجاد قلی پور تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:33

صفحه بندی